سعدى
38
بوستان ( فارسى )
نه بعد از تو شاهان ديگر برند * درخت اميد ترا برخورند ز دوران ملك پدر ياد كن * دل از بند انديشه آزاد كن چنان روزگارش بكنجى نشاند * كه بر يك پشيزش تصرف نماند 830 چو نوميد ماند از همه چيز و كس * اميدش بفضل خدا ماند و بس بر مرد هشيار دنيا خسست * كه هر مدتى جاى ديگر كسست چنين گفت شوريدهاى در عجم * بكسرى كه اى وارث ملك جم اگر ملك بر جم بماندى و بخت * ترا كى ميسر شدى تاج و تخت اگر گنج قارون بدست آورى * نماند مگر آنچه بخشى برى « 1 » * * * 835 چو البارسلان جان بجانبخش داد * پسر تاج شاهى بسر بر نهاد بتربت سپردندش از تاجگاه * نه جاى نشستن بد آماجگاه چنين گفت ديوانهء هوشيار * چو ديدش پسر روز ديگر سوار زهى ملك و دوران سر در نشيب * پدر رفت و پاى پسر در ركيب چنينست گرديدن روزگار * سبكسير و بدعهد و ناپايدار 840 چو ديرينه روزى سر آورد عهد * جواندولتى سر برآرد ز مهد منه بر جهان دل كه بيگانهايست * چو مطرب كه هر روز در خانهايست نه لايق بود عيش با دلبرى * كه هر بامدادش بود شوهرى نكويى كن امسال چون ده تراست * كه سال دگر ديگرى دهخداست
--> ( 1 ) . خورى .